شهید غلامحسین افشردی روز سوم شعبان برابر با 25 اسفند 1334 در تهران به دنیا آمد.
ایشان بعد از پایان دوران مدرسه سال 1354 در رشته دامپروری دانشگاه ارومیه پذیرفته می شود که البته به دلیل مخالفت با رژیم طاغوت از دانشگاه اخراج میشود.
غلامحسین خرداد ماه 1358 دیپلم ادبی می گیرد و در رشته حقوق قضایی دانشگاه تهران قبول می شود. در این میان خبرنگاری در روزنامه جمهوری اسلامی از او یک انسان ریز بین می سازد. افشردی اوایل سال 1359 به عضویت سپاه در می آید و در واحد اطلاعات مشغول خدمت می شود. در این واحد بود که نام مستعار «حسن باقری» برایش انتخاب می شود.
حسن باقری اول مهر ماه 1359، همراه تعدادی از پاسداران راهی جبهه های جنوب می شود. از اقدام های مفید شهید باقری، تشکیل بایگانی اسناد جنگ، ترجمه اسناد و شنود بی سیم دشمن است.
وی در دی ماه 1359 به عنوان یکی از معاونان ستاد عملیات جنوب انتخاب می شود و در شکست محاصره سوسنگرد، فرماندهی عملیات امام مهدی (عج) را می پذیرد.
شهید حسن باقری بعد از قبول مسئولیت های خطیری در جنگ سرانجام در حالی که سمت قائممقامی فرماندهٔ نیروی زمینی سپاه را عهده دار بود در تاریخ 9 بهمن 1364 مزد زحماتش را از معبود خویش گرفت و به شهادت رسید.
آنچه خواهید خواند گفتگویی است با مادر شهید حسن باقری.
*سوال: شهید باقری در همین محل به دنیا آمدند؟
* نخیر. ما منزلمان زمانی که ایشان به دنیا آمدند میدان ارک بود؛ ایشان آنجا به دنیا آمدند، و بعد رفتیم میدان خراسان. مسجد صدریه. نوجوانی و جوانی ایشان بیشتر در این محل بود.
*سوال: در آن سال های کودکی، چیز خاصی از ایشان دیده بودید، که گمان برید در آینده مرد بزرگی میشود؟
* من این را خیلی بارها گفتم که ما تقریبا خانواده ای مذهبی بودیم و بالطبع ایشان هم در همین محیط و تحت تاثیر تربیت پدرشان رشد کرد.
*سوال: حاج آقا در قید حیات هستند؟
* فوت کردند. ایشان (شهید باقری) عاشق ... که نه! سخت است همچین ادعای بزرگی در مورد فرزندم بکنم. ولی به شدت علاقمند به اهل بیت بود. ارادت داشت به خاندان امامت. بالاخص به وجود مبارک امام حسین(ع). بر خلاف طبیعت، شهید ما حدود دو ماه زودتر به دنیا آمد که مصادف شده بود با ولادت با سعادت ابیعبدالله. خیلی هم از نظر بدنی ضعیف بود. به صورتی که هیچ امیدی به زنده ماندنش نداشتیم. خودش بعدها که بزرگتر شده بود میگفت: «پروردگار عالمیان سرنوشت انسان را ده هزار سال قبل از اینکه به دنیا بیاید معلوم میکند».
مثل اینکه خدا از خیلی وقتها قبل ایشان را برای خودش انتخاب کرده بود. البته با خیلی زحمت بزرگ شد. یعنی یک ماه بعد از اینکه به دنیا آمده بود مثل بچههای یک روزه بود. هیچ رشدی نکرده بود. ضعیف بود. در دوران کودکیاش هم با این که حواس ما جمع بود، اما انواع مریضیها را مبتلا شده بود. الحمد الله هر چی بود گذشت و ایشان رفته رفته جان گرفت. ایشان دو سال بود که به شکلی کاملا غیر مترقبه، خدا دعوت کرد ما رفتیم کربلا. این هم برای من یک خاطره ماندگار است.
*سوال: شهید باقری را هم برده بودید، دیگر؟
* بله. با اینکه یک مقدار مریضی داشت، ایشان را هم بردیم.
*سوال: شهید باقری بچه چندم خانواده بودند؟
* بچه دوم. فرزند اولم دختراست.
*سوال: تا چه وقت در عتبات ماندید؟
* یک ماه و نیم. در حرم امام حسین (ع) ایشان گم شد. این خاطره ماندگار هیچ وقت از ذهنم نمیرود. گم شدن او در حرم ابی عبدالله یک پیام برای من داشت. شلوغ بود. حرم خیلی شلوغ بود. هر چی من و پدرش گشتیم، پیدایش نکردیم. البته کاملا مراقب بودیمها، ولی اصلا نفهیدیم کی و کجا گم شد. خلاصه آمدم ایستادم مقابل ضریح مطرح آقا. عرض کردم آقا! این فرزند من غلام شماست، بچهام را از شما میخواهم. جدا خدا میداند؛ لحظهای نگذشت دیدم، مقابل پای من ایستاده است. خلاصه دوران بچگیاش را همین طورها گذارند تا مدرسه. در آنجا هم مثل همه بچهها. واقعا نمیشود، گفت ویژگی خارق العادهای داشت.
چرا؛ به ائمه طاهرین خیلی علاقمند بود. به عزاداری امام حسین خیلی میرفت. همان اوایل که خواندن و نوشتن را یاد گرفت؛ شروع کرد به نوشتن احادیث و آیات و روایات، یاد گرفتن و یاد دادن قرآن. مرتب در این مسیر حرکت میکرد.
*سوال: معروف بود که شهید باقری، تیز هوشی خاصی داشتند. در جبهه هم که شما بهتر از ما میدانید. ملقب بودند به بهشتی جبههها. بفرمایید آیا ایشان در همان دوران کودکی تیز هوش بودند؟
* مثل همه بچهها بودند. یک عده خیال میکنند ایشان یا بزرگان دیگر همان وقتی هم که بچه بودند نابغه بودند. این حرفها نبود. منتهی بله! بیش از اینکه هوش زیادی داشته باشد، اراده قویای داشت. همت داشت. اهل کوشش و تلاش بود. ببینید! وقتی که هنوز دبستانی بوده بیست تا بچه را دور خودش جمع کرده بود، کتبی غیر درسی تهیه کرده بود و میخواند و به آنها یاد میداد. بعد هم همان طور که الان ملاحظه میکنید ما از اولش هم یک خانواده متوسط بودیم آنچنان امکاناتی در اختیار ما نبود؛ دبیرستان آنچنانی، معلم آنچنانی، پدرش هم کارمند بود. یک زندگی معمولی و متوسط داشتیم. ایشان در همان مدارسی درس میخواند که عامه مردم درس میخواندند. با این فرق که از استعداد و هوش خودش به بهترین وجه استفاده کرد و آن را هدر نداد. اینجوری میخواهم خدمتتان بگویم که هوش را داشت، توانایی را داشت، ذکاوت را داشت، و همه اینها را به اضافه توکل به کار گرفت. این خیلی مهم است. این است که ایشان وقت تلف نمیکرد. مطلقا وقت تلف نمیکرد. از لحظه لحظه وقتش کمال استفاده را میکرد؛ چه در خواندن و نوشتن، و چه در به کار بستن، افکارش، رفتارش، گفتارش.
*سوال: همه را با هم میخواند.
* حقیقتا میخواند. واقعا یکسان بود. از ایمان بالایی برخوردار بود. برای نماز اهمیت خاصی قائل بود. خدا رحمت کند شهید رجایی را فرمودند: به نماز نگویید کار دارم به کار بگویید وقت نماز است. ایشان در عمل این را انجام میداد.
*سوال: از این اهیمت به نماز، خاطره خاصی دارید.
* خاطره زیاد است؛ یک بار با هم جایی میرفتیم ایشان پشت رل نشسته بود. وقت اذان شد من به عینه میدیدم که ایشان دارد میلرزد؛ حالا 17 و 18 سال بیشتر سن نداشتها، مسیر را عوض کرد تا به یک مسجدی برسد نماز را اول وقت بخواند. یا قرآن؛ به قدری علاقمند به قرآن بود که وقتی ایشان شهید شد، من فقط یک بقچه بزرگ از نوارهای قرآن که داشت، جمع کردم. مینشست پشت رل، اول ماشین را روشن میکرد، دوم دکمه ضبط را میزد و ماشین را در حالی میراند که صدای قرآن در آن طنین انداز شده بود. این حالا مال زمان طاغوت است. در زمانی که اجازه نمیدادند کسی در این احوال رشد و نمود بکند.
*سوال: به زبان عربی آشنا بودند؟
* کاملا نه منتها! از بس که قرآن خوانده بود، از بس که یاد داده بود، عربی را کامل فرا گرفته بود. البته فقط این هم نبود. کمال و تمام به قرآن عمل میکرد.
*سوال: در دوران تحصیل همیشه شاگرد اول بودند؟
* درسش اتفاقا متوسط بود.
*سوال: به چه معنی؟
*جواب: به این معنی که درس کلاسیک را به بازی میگرفت. کتاب های دوران مدرسه، ارضایش نمیکرد. در کتابهای غیر درسی شاگرد اول بود. دروس مدرسه را اصلا من که ندیدم در خانه بخواند. همانی بود که در مدرسه از معلم گوش میداد. همان برایش کافی بود تا یک ۱۶،۱۷ بگیرد. الان کارنامههایش هست. فرزندش هم بچه نمونهای است از نظر درسی خیلی بالاست. در دانشگاه شریف با رتبه ۱۱ شروع کرد درس خواندن؛ مهندسی کامپیوتر. ولی ایشانه نه! خود به خدایی معمولی بود، نه از این جهت که تنبل باشد؛ زیادی زرنگ بود و دروس مدرسه اصولا زیاد از او وقت نمی گرفت تا آنها را از بر کند. آن چیزی که از او وقت می گرفت تحقیقات بود. پژوهش بود. کسی که وارد منزل ما می شد ممکن بود تعجب بکند یک نوجوان چطور میشود که این همه کتاب سنگین پایهای داشته باشد؛ همان زمان یک محقق بود. هرچی کتاب سنگین بود میخواند و از رویش مینوشت مطلب تهیه میکرد.
*سوال: کتاب هایش را نگه داشتهاید؟
* سیصد جلدش را دادم کتابخانه مسجد صدریه. نصفی اش را هم جمع کرده دادم دخترش. او هم الان یک کتابخانه ای تشکیل داده متشکل از کتاب های خودش و پدرش.
*سوال: از علاقه دو طرفه میان خودتان و شهید باقری بگویید.
* در ختم ایشان که در مدرسه شهید مطهری برپا شد خیلی از بزرگان در وصف ایشان می گفتند که آنچه خوبان همه داشتند ایشان یکجا داشت. پس این را دیگران گفته اند نه اینکه من بگویم. ایشان همین طور که به تکالیف مذهبی اش علاقه مند بود همینطور هم به خانواده اهمیت میداد. حتی زمان جنگ ایشان در عین حال که هر وقت یک استکان چای دستش میدادم می گفت: مادر دعاکن من شهید بشوم. در عین حال می گفت اگر جنگ تمام بشود و برگردم روی تک تک بچه های فامیل من باید کار کنم. باید زحمت بکشم. بسیار به خانواده اهمیت می داد. به خواهرش به برادرش به پدرش.
هر موقع می آمد دست حاجی را می بوسید. هر موقع می رفت دست ایشان را می بوسید. اگر من ناراحت بودم دست برگردنم می انداخت می گفت: مادر چیه؟ چی شده؟ آرام باش. من هم دیگر - بغض میکند- نمی دانم. واقعا این صبری که خدا به من داد حکم معجزه بود چرا که من ایشان را نمیدانم چطور بیان کنم؛ دیوانه وار دوستش داشتم نسبت به بچههای دیگر که خدا را شکر همه شان هم خوب هستند ایشان را جور دیگری دوست داشتم.
*سوال: شده بود در دوران کودکی یا نوجوانی از دستشان عصبانی بشوید؛ اصلا بچه شیطانی بودند یا نه؟
* ماشاءالله که خیلی شیطان بود. شیطنتش که گل می کرد دیوار راست را می رفت بالا!
*سوال: شیطنت هایش بیشتر چی بود؟
* در عین حال که محجوب بود، در عین حال که سر به زیر بود، در عین حال شجاع و شرور هم بود. در بچگی هم شیطنت خودش را داشت. به اعتراف خود بچه ها، من صبر داشتم والا هر مادری حوصله تحمل این همه جسارت ایشان را نداشت. این را هم تا یادم نرفته بگویم که خدا وکیلی شیطنتش هم قشنگ بود از یک طرف می خواستم دعوایش بکنم از یک طرف دل خودم هم می سوخت.
*سوال: شده بود دعوایش بکنید؟
* ببینید آن اوایل بچگی هم که شیطنت داشت باز خیلی منظم بود. یعنی در چارچوب خاصی شیطنت می کرد اینکه می گویم این کارهایشان هم دوست داشتن بود به خاطر همین است حد و مرزها را از همان کودکی رعایت می کرد چه می گویم که وقتی بچه هم بود عصای دستم بود. در خانه اگر خودش کاری نداشت حتما مشغول کمک کردن به من بود ما منزلمان یک جوری بود که قدیمی بود اگر توجه کرده باشید حتما دیدید؛ آشپزخانه یک طرف بود اتاق ها یک طرف. همانجا هم بودیم که شهید شد؛ نزدیک ۳۰ سال ما آنجا بودیم. شامی که خورده می شد امان به من و خواهرش نمیداد؛ اگر میدید مثلا میخواهم پرده بزنم پیش از آنکه بگویم دست به کار می شد. متاسفانه برخی از جوانان امروز که امثال ایشان را الگوی خود کرده اند اصلا در این امور از این بزرگواران الگو نگرفتهاند کمک به اهل خانه افتخار است، عار نیست.
*سوال: ظاهرا از همان دوران نوجوان به شدت به نوشتن علاقه داشت و دست نوشتههای زیادی از ایشان چه قبل و چه بعد از جنگ باقی مانده است.
* آنطور که فرماندهان سپاه گفته اند مثل اینکه فقط ۳۰ هزار دست نوشته درباره جنگ دارند.
*سوال: در جلسه ای شنیدم که ظاهرا بخشی از این دست نوشته ها گم شده.
* این را به مسؤولین بگویید.
*سوال: آنها که قبل از جنگ نوشته اند، چی؟
* دست من الان چیزی نیست؛ برده اند همه را. حالا در این رابطه باید بگویم که وقتی که مطلبی می نوشت آنقدر کتاب دور و برش جمع می کرد که برخی وقت ها نه که جثهاش لاغر بود در لابه لای کتاب ها گم می شد. خیلی وقت ها هم می شد که از خواب بیدار می شدم و می دیدم دارد با یک نور کم چیز می نویسد. از بس می نوشت، همیشه در کنار انگشت هایش جای خودکار بود. یک وقتهایی هم مادرش بودم دیگر. دلم میسوخت می گفتم: چقدر مینویسی آخر تو؟
*سوال: از تأثیر فضای قبل از انقلاب یعنی یکی دو سال منتهی به انقلاب، از شهید باقری بگویید.
* آن فضا و نام امام خیلی از جوانان بد را هم خوب کرده بود ایشان که جای خود داشت.
*سوال: کجا سرباز بودند؟
* ایلام. می گذارندش راننده یک گروهبان تا بیشتر مراقبش باشند که یک وقت کار دستشان ندهد. یک بار هم مردم در یکی از این راهپیمایی ها او را به قصد کشت می گیرند به زدن، بنده خداها خیال کرده بودند ایشان آدم رژیم است. بعد هم که امام دستور تخلیه پادگانها را صادر فرمودند و ایشان هم زدند بیرون تا اینکه بالاخره انقلاب شد. در آن دو سال در ستاد استقبال از امام فعالیت می کردند. بعد در جهاد و بعد هم که می رفتند روزنامه جمهوری اسلامی.
*سوال: شهید باقری در این ایام یک مسافرتی به لبنان دارند، اطلاع دارید این مسافرت با چه هدفی انجام شده؟
* علی الظاهر از طرف روزنامه برای تهیه گزارش به آنجا اعزام شده بود. خیلی هم از قرار معلوم از کارش راضی بودند. اینطورها بود تا اینکه مثل اغلب سپاهیان در حالی که دانشجو بود به سپاه میپیوند.
*سوال: بد نیست قبل از بحث درباره سپاه یک مقدار از دوران دانشجویی ایشان بگویید.
* ایشان در ارومیه دانشجو بود؛ درگیر شده بود با اساتید ضدانقلابی. انداختندش بیرون!
*سوال: خاطرتان هست چند ترم گذرانده بودند؟
* سه ترم.
* بهانهشان برای اخراج شهید باقری از دانشگاه، درگیری با اساتید بود؟
*جواب: نخیر! در نمراتش دستکاری کردند و به اسم اینکه مشروط شده عذرش را خواستند. بعدها آن رشته را رها کرد و در رشته قضایی دانشگاه تهران قبول شد، یک ترم هم درس خواند...
* که انقلاب فرهنگی شد.
*جواب: و بعد هم جنگ، الان یک چیزی یادم آمد، بگویم؛ ایشان همیشه پایهای تحقیق میکرد. منبع تحقیقاتش هم علمای بزرگ بودند. کتابهای معتبر بودند. سر همین برخلاف خیلی از خانوادهها که مثلا امام را والدین به جوانان شناساندند، در خانواده ما این شهید باقری بود که امام را به ما شناساند. او بود که ما را با زیر و بم انقلاب آشنا کرد. او بود که از مملکت برای ما میگفت. او مرجع بود. اول بار که امام را دید، گفت: «مادر! من وقتی چشمم به امام افتاد، از خود بیخود شدم.» این قدر مجذوب شده بود.
بله! مقلد و مرجع خوبی بود، مقلد امام، مرجع ما، مرجع خیلی از جوانان. چنان به امام عشق میورزید که وقتی ایشان دستور دادند، حصر آبادان باید شکسته شود یک بار آمد خانه و با شور خاصی گفت: هرجور شده فرمان امام را اجرا میکنیم. همیشه همینطور بود. اگر یک عملیات به نتیجه نمیرسید، میگفت: من بروم الان به امام چه بگویم؟ نمیرفت خدمت امام، مگر اینکه حرفی برای گفتن داشته باشد. مگر اینکه دستشان پر باشد. یاران امام، سربازان ولی فقیه، فرقی نمیکند؛ الان هم باید همچین باشند. ولی فقیه، سرباز بیسواد نمیخواهد. ایشان کنکور اولی که میدهد با اینکه زیاد نخوانده بود اما هشت تا دانشگاه معتبر قبول میشود. از میان آن همه دانشگاه، ولی ارومیه را انتخاب میکند. برای چه؟ برای اینکه از تهران دور باشد، بیزار بود از مظاهر زننده تهران و خیلی از شهرهای بزرگ. حتی آن رشته هم مورد علاقهاش نبود، ولی سالم ماندن خودش برایش بیشتر اهمیت داشت تا اینکه در چه رشتهای درس بخواند.
*چه رشتهای بود؟
*جواب: کشاورزی. مقصود اینکه به تربیت بیشتر از تعلیم اهمیت میداد؛ اول تهذیب، بعد تحصیل. سر همین با اینکه میتوانست مثل خیلیها بماند و به درسش ادامه بدهد، رفت جبهه. از همان روز اول جنگ هم رفت جبهه. یعنی قبل از اینکه سپاه تاسیس بشود، سپاهی بود. قبل از اینک بسیج تشکیل بشود، بسیجی بود. این را هم بگویم که در تمام مدت جنگ، فقط پنج روز برای مراسم عروسیاش به مرخصی آمد؛ همین.
* میشود گفت: باقری، جنگ را زندگی میکرد.
*جواب: همینطور بود. بعد از جنگ بیگانگان به ایران، ایشان بیش از زندگی، جنگ میکرد؛ یا به قول زیبای شما، جنگ را زندگی میکرد.
* روابط عاطفی شما با فرزندتان در مدت جنگ، هیچ سدی پیش پای ایشان درست نمیکرد؟
*جواب: بارها میشد، ماهها او را نمیدیدم. سخت هم بود. ولی نه از ایشان، نه از هیچ کدامشان ممانعت نمیکردم. در عملیات فتحالمبین، همه مردان خانواده ما رفته بودند؛ حاج آقا، دامادمان و سه تا از پسرهایم.
* پسر کوچکتان که آن موقع نباید سنی میداشت.
*جواب: چهارده سالش بود ولی رفته بود. جنگ که سن و سال نمیشناسد. بخواهی، میتوانی بروی. مهم این است که بخواهی. جایی هم که اینها بودند، خیلی محتمل بود هیچکدامشان برنگردند. البته همه اینها هم برنمیگشتند. باز میارزید، اصلا ما مال خودمان نیستیم که. ما مال خداییم. خدا هرچه صلاح بداند آن پیش میآید. ما که نباید علاقه فرزند را فدای خواست خدا بکنیم؛ شهید ما به خدا نزدیکتر بود یا ما؟ خدا بیشتر از او حق داشت یا ما؟ اینها هم که میگویم شعار نیست. آرمانگرایی نیست. من کنج دنجی که نشستهام؛ با همه این سختیها خو کرده ام. با ذره ذره این دردها انس گرفتهام. اما همه اینها میارزد. ناقابل است اما میارزد. ما نه تنها ممانعت از جبهه رفتن ایشان نمیکردیم، بلکه فضای خانه را برای بهتر جنگیدن، و راحتتر جنگیدنشان هم فراهم میکردیم. مثلا برای اینکه یک وقت نگران زن و بچهشان نباشند خودم مرتب پیششان میرفتم و سر میزدم یا آنها میآمدند اینجا. به هر حال جنگ بود دیگر، جنگ بود و هزار جور قصه قشنگ. جنگ بود و غصههای رنگارنگ.
* شهید باقری، پله پله در سپاه بالا آمد و اصلا بنیانگذار اطلاعات سپاه بود. بفرمائید ایا با این ترفیع درجات، در رفتار و سکنات ایشان تغییری به وجود میآمد؟
*جواب: تغییر به این معنی که تواضعشان را از دست بدهند، خیر. به این معنی که جدیتشان بیشتر بشود، بله، خیلی هم ما نمیدیدیم دیگر. مگر چند بار بعد از جنگ ایشان را دیدیم؟ هر وقت هم که میآمد، برای کار بود. یعنی برای ماموریت اداری برمیگشت تهران. مرخصی، همان پنج روزی بود که خدمتتان گفتم.
* میشود ۲۹ ماه جنگ، ۵ روز مرخصی؟
*جواب: بله! در کدام مکتب چنین انسانهایی یافت میشود؛ جز در مکتب اسلام؟ جز در مکتب امامت؟ به تهران که میآمد اول میرفت پیش امام؛ البته اگر خبر خوش برای ایشان داشت. آخر شب ساعت دوازده - یک خانه پیدایش میشد. اغلب هم همراهش فرماندهان و بسیجیان بودند. خیلی مهماندوست بود. خیلی معاشرتی بود؛ قلب، یکی بود، ما آن قدری او را نمیدیدیم که ده دقیقه اگر با هم بودیم، یا علی بود. یک طوری هم رفتار میکرد که کسی نمیدانست در سپاه چه پست و مقامی دارد. ما خودمان هم نمیدانستیم. از بس تودار بود. از بس متواضع بود. البته یک چیزهایی به هر حال لو میرفت. مثلا یک بار که مجروح شده بود، ظاهرا پشت رل بود از فرط خستگی خوابش میبرد و به شدت تصادف میکند. منظور اینکه خودش رانندگی میکرد. راننده قبول نمیکرد. در این قید و بندها نبود. بعد از مجروحیت، او را میبرند اصفهان و دوستانش زنگ میزنند، پدرش میرود اصفهان با هواپیما برمیگردند تهران و در بیمارستان شریعتی بستریاش میکنند. بعد هم که آمد منزل آن قدر این و آن رفتند، آمدند که بو بردیم یک پست و مقامی گرفته. بعد از مجروحیت هم، هنوز خوب نشده بود دوباره برگشت. به ایشان گفتم؛ مادر! با این وضع که آخر ناجور است. شما از سردرد نمیتوانی سرپا بایستی، چه جوری میخواهی در برابر دشمن بایستی؟ جواب داد: مادر! دوست داری که من اینجا کنار شما استراحت بکنم، و در همان حال رزمندههای ما شهید بشوند؟ من دیگر هیچی نگفتم. خدا روحش را شاد بکند؛ یک جوان بسیجیای بود که بعدها شهید شد. ایشان از مقام شهید ما باخبر بود. بعدها مشخص شد ایشان هر شب دو سه نفر را بسیج میکرد که تا صبح در محل گشت بزنند تا مبادا به ایشان گزندی برسد. یک بار هم اتفاقی افتاد که مرا به شک انداخت. در خانه میدان خراسان بنایی داشتیم، بخشی از در خانه، شیشه مشجر به کار رفته بود. ایشان به من گفت: حتما باید در سرتاسر آهنی بشود. آنجا هم من یک خورده شصتم خبر داد که ایشان باید مقامی داشته باشد. یادش به خیر! هر وقت به ایشان میگفتیم؛ «آخرش هم نگفتی در سپاه چه کاره هستی»، میگفت: هیچی، میپلکیم!
* از آخرین دیدارتان با شهید باقری بگوئید؛ احساس میکردید دیدار آخرتان باشد؟
*جواب: یک بیست روزی ماموریت پیدا کرده بود که بیاید تهران. هنوز این مدت تمام نشده، دوباره خواستندش که برگردد منطقه. وقتی داشت میرفت دم در، من از پشت، همینطور بیهوا قد و بالای ایشان را نگاه کردم. بلاتشبیه، بلاتشبیه، بلاتشبیه، میگویند؛ وقتی حضرت علیاکبر میخواست به میدان برود، امام حسین(ع)، به شکل عاشقانهای ایشان را نگاه میکردند. انگار همچین حالی داشتم. البته ما کجا و آنها کجا، که خاک زیر پایشان هم اگر بشویم افتخار میکنیم، ولی خب، من با یک حسرتی از پشت سر، ایشان را برانداز میکردم؛ اصلا هر موقع میرفت، اجازه نمیداد ببوسمش، آخرین بار، گفتم؛ چرا ممانعت میکنی، یعنی من این قدر حق ندارم که صورت شما را ببوسم؟...[بغض میکند]... اجازه داد صورتش را ببوسم...
شنیده بودم بچهها پشت سرش نماز میخوانند. یک بار به او گفتم؛ اجازه بده من هم پشت سر شما نماز بخوانم. همچین انگار دوست نداشت. کراهت داشت... یک بار اجازه داد؛ همان اواخر. خلاصه، آخرین دیدار همان بود و بعد هم، بعد از ۲۰ روز خبر شهادتش را آوردند.
*چگونه؟
*جواب: طبق فرموده قرآن، گاهی اوقات یک چیزهایی به مادر وحی میشود. در آن ۲۰ روز، خانواده ایشان منزل ما بودند. یک روز که بچهاش را داشتم بازی میدادم، توی بغلم بود. خیلی هم بچه شیرینی بود. الان هم جوان خوبی است. خیلی خوب. واقعا هم خدا یک جوان را از ما گرفت. یکی مثل خودش را به جایش برای ما گذاشت... من این را همینطوری که توی بغلم داشتم بازی میدادم، یک لحظه، به چهرهاش که خیره شدم، احساس کردم تمام وجودم بهم ریخت. تعجب کردم که چرا اینطوری شدم. طولی نکشید که ایشان شهید شد. خبر شهادتش هم حدوداً شب، ساعت ۵/۱۱ بود؛ ما رفته بودیم بالا بخوابیم. من دیدم تلفن زنگ زد. همینطور سراسیمه تلفن را برداشت، دیدم محمد آقاست. [برادر شهید]. پرسیدم؛ چی شده؟ گفت: برادرم یک خورده مصدوم شده، باید بیاوریمش تهران. حالا نگو از ساعت ۶ عصر به این طرف بچه بسیجیهای محل همه میدانند! محمد آقا گفت: ایشان مصدوم شده، ولی برایم مسجل شده بود که قضیه، چیز دیگری است... ولی خب، پروردگار عالمیان صبری به ما داد که ما واقعیتش نه از عهده شکر شهادت ایشان برآمدیم، نه از عهده شکر صبر خودمان. اصلا فکر نمیکردم که بعد از ایشان لحظهای بتوانم تاب بیاورم. گفتم؛ عصای دستم بود!... فقط من همیشه میگویم؛ خداوندا! یک توفیقی بده شهدایی که با دستمان دادیم، با پا خونشان را پایمال نکنیم؛ پیرو راهشان باشیم. حالا من نمیدانم پروردگار عالمیان چقدر دعایمان را مستجاب کند.
* اجر مادران شهدا کمتر از خود شهدا نیست؛ شما هم حاج خانم...
*جواب: نه، من خیلی کوچکتر از این صحبتهایم. من خاک پای شهدا و خانوادهشان هم نمیشوم.
* شکسته نفسی میفرمایید.
*جواب: مادرانی هستند که سه تا چهار تا شهید دادهاند؛ واقعا انسان فکرش را که میکند شرمنده ایشان میشود.
* هیچ شده خواب شهیدتان را ببینید؟
*جواب: گه گاه میبینیم، بله!
* آخرین باری که خواب ایشان را...
*جواب: آخرین بار دیدم دارد میرود. خیلی مرتب. مثل همیشه. با همان لباس سپاه. پوتینهای مرتب. گفتم؛ من را هم ببر، گفت؛ حالا یک کم صبر کن...[بغض میکند]... همین جملات رد و بدل شد. بعد از آن ندیدم؛ انشاءالله خداوند ببخشد و ببرد.
*قتلگاه ایشان رفتهاید؟
*جواب: بله،
* چند بار؟
*جواب: جنوب خیلی رفتم؛ محل شهادت ایشان را، خدا انشاءالله حفظشان بکند؛ سردار «رشید» من را بردند، تمام منطقهای را که ایشان، قبل از شهادت فرماندهی کرده بودند نشان دادند. آخر سری هم بردند قرارگاه خاتم، که وقتی دیدم خیلی حالم بد شد!
* برای چه بد!
*جواب: تبدیل به یک خرابه شده بود؛ آنجا اعتراض کردم! به همه مسوولیتی که آنجا بودند اعتراض کردم که چرا اینجا باید اینجوری باشد؟ هیچ میدانید اینجا چه برنامهریزیهایی شده، چه عملیاتهایی اینجا طراحی شده، چه نقشههایی اینجا کشیده شده؛ آن وقت اینجا باید اینطوری باشد؟
* مسئولین چه گفتند!
*جواب: یک چیزهایی جواب مرا دادند؛ ناچار بودند بالاخره، یک جور توجیه کنند. توجیهشان عذر بدتر از گناه بود. یک جاهایی را برایشان مثال زدم که اصلا نیاز به آن همه خرج ندارد ولی میسازند، آن وقت اینجا باید همچین باشد؛ پلهها همه خراب. سقفها همه ریخته. دیوارها همه متروک. کفها همه آبگرفته؛ یک اوضاعی.
و این تنبلی را اینطور، توجیه میکنند که؛ ما میخواهیم این خاک، همان حالت دوران جنگ را داشته باشد!
اینها بهانه است. میشود بخشی از هر منطقه را به صورت بکر و دست نخورده باقی نگه داشت و بخشی را هم به شکلی زیبا و قشنگ بازسازی کرد. در خیلی از مناطق جنگی، یک مسجد نساختهاند. یک وضوخانه معمولی نساختهاند، یک کتابخانه، یا یک جایی که بشود از طریق فیلم، آن دلاوریها را به نمایش گذاشت، نساختهاند.
* به جایش حاج خانم، صدام هر بدیای که داشت، مناطق جنگی خودشان را انصافا خوب رسیدگی کرد!
*جواب: بله. این طرف اروندرود، مال ماست، آن طرفش که فاو است، مال عراق است؛ چهار تا مسجد صدام در ساحل اروند ساخته. اما ساحل اروند ما چی؟ یعنی میخواهم ببینم این ساحل، اندازه ساحلهای شمال هم ارزش ندارد؟ هیچ فکر میکنند که اگر شهدای «والفجر ۸» نبودند، اگر بچههای «خیبر» و «بدر» نبودند، اصلا ایرانی باقی مانده بود که حالا حضرات بخواهند در سواحل شمال آن تفریح کنند؟ صدام آن طرف برای مناطقی که برای عراقیها هیچ تقدسی ندارد، کلی خرج کرد، مجسمه نحسش را به چه بزرگی گذاشت، ما یک تمثال درست و حسابی از امام(ره) در این مناطق داریم؟ یک مجسمه شهید داریم؟ ... یک وضوخانه درست و حسابی پیدا نمیشود! یا اصلا شما چرا اینها را میگوئید؛ همین بهشت زهرا را دو سال پیش وقت گرفتیم رفتیم پیش مسئول سازمان بهشت زهرا، رفتم گفتم؛ این چه وضعی است؟ آیا قبور اینها اندازه قبور سربازان جنگ جهانی اول و دوم ارزش ندارد که یک نظمی به آن بدهید؟ شما چطور رویتان میشود مهمانهای خارجی را برمیدارید میآورید اینجا؟
* هر نظمی هم هست، محصول خرج خود خانوادههای شهداست.
*جواب: اصلا ما هیچی. ما هیچی که این آهنپارهها، چادرمان را پاره میکند، دستمان را زخمی میکند، زنگ زده است، قبرها، یکی بالا، یکی پائین. من حرفم این است؛ قبور شهدا باید اینطور باشد؟
* ظاهراً یکی از این مهمانهای خارجی گفته بود: از همین قبر شهدا معلوم است که مسئولان شما قدر شهدایتان را نمیدانند!
*جواب: آخر سر بعد از کلی صحبت، ایشان گفتند: مادران شهدا نمیگذارند درخت میگذاریم، خشک میکنند! گفتم: اینها هم تهمت است، هم توجیه. بعد ایشان دو مرتبه گفت: شما طرح بدهید، ما اجرا میکنیم. چند روز بعدش که سالگرد شهیدمان بود، آنجا ایشان هم آمد. گفتم؛ آقای مهندس! من طرح دارم؛ شما میفرمایید که مادران شهدا اعتراض میکنند، کارهایتان را قبول ندارند، قبول، اینجا چقدر قبور شهید گمنام داریم؟ بیایید یک طرحی روی قبور این شهدا اجرا بکنید. بعد این طرح را تبلیغ بکنید که خانواده شهدا! ما روی این چند قطعه، فلان طرح را اجرا کردیم، بروید ببینید اگر خوشتان آمد، ما روی شهدای شما هم اجرا کنیم. گفتند؛ باشد چشم الان بیش از دو سال از آن دیدار میگذرد، شما طرحی روی مزار شهدای گمنام دیدهاید. ما هم دیدهایم! این در حالی است که مزار شهدای تهران به نسبت دیگر شهرستانها هم بینظمتر است. باز در برخی شهرها به خصوص اصفهان یک نظمی، یک فعالیتی، یک جوش و خروشی دیده میشود، اما در تهران هیچی به هیچی!
* و این قصه وقتی غصهدارتر میشود که مزار شهدای جنگ تحمیلی از مزار امامزادهها بیشتر زائر دارد.
*جواب: آفرین! پنجشنبهها حرم کدام امامزاده از مزار شهدای ما شلوغتر است؟ خدا میداند چقدر این شهدا شفا دادهاند.
* و چقدر در آخرت شفاعت خواهند کرد.
*جواب: من الان روی سخنم با مسئولین است که؛ رسمش این نیست! اصلا حالا من خارجیها را کار ندارم. "آقا" سالی چند بار با آنکه کمرشان هم به شدت درد میکند به بهشتزهرا میآید. اینها چه جوری رویشان میشود قبور را اینطوری به آقا نشان میدهند؟ این همه سال از جنگ گذشته، یک نظمی مزار شهدا پیدا نکرده. هر سال فقط هفته دفاع مقدس که میشود پرچمهای قبلی را برمیدارند و پرچمهای نو جایش میگذارند؛ به جز این بگویند! چه کار کردهاند؟ به ما که نمیگویند، به «آقا» بگویند! این باید قبور شهدایی باشد که ما این قدر به آنها افتخار میکنیم؟ اغلب سنگها ترک برداشته، اکثر نوشتهها پاک شده، آلومینیومهای کنار قبرها، عمده زنگ زده، پوسیده! چرا؟ همین قبر شهید خودمان؛ چند بار آنجا را درست کرده باشیم، خوب است؟ دو بار تابلو، با چه ذوقی گذاشتیم، برداشتند! پارسال سنگ قبر را عوض کردیم، عکس شهیدمان را رویش کشیدیم، دو هفته بعد دیدیم، شکسته شده! من میخواهم ببینم اینجا یک پاسدار ندارد؟ یک مامور ندارد؟
* مسئولین هیچ به شما سر میزنند؟
*جواب: مسئولین، نه، فرماندهان سپاه اما چرا، میآیند. در بین مسئولین هم فقط «آقا» زمانی که رئیس جمهور بود، منزل میدان خراسان آمدند. چند باری هم لطف کردند و ما رفتیم زیارتشان. حساب ایشان از حساب برخی مسئولین جداست. گفت: «میان ماه من تا ماه گردون - تفاوت از زمین تا آسمان است». خدا انشاءالله ایشان را حفظ کند. طول عمر با عزت به ایشان بدهد. ایشان خیلی آقاست. بعد از امام، خدا خیلی تفضل بر ما کرد که ایشان را رهبر قرار دادند. هر وقت دوستان شهید ما با «آقا» جلسهای دارند، یک احوالی از ما، و از دیگر خانواده شهدا میپرسند، میگویند: سلام برسانید. «آقا» با وفاست. همین چفیهای که همیشه روی دوششان میگذارند، خیلی حرفها دارد، و یکی هم اینکه ایشان رهبر راه شهادت است.
* از تشریف فرمایی آقا به منزلتان خاطرهای دارید؟
*جواب: به حاجآقا گفتند: «صحبت کنید» حاج آقا برعکس من که راحت حرف میزنم، زیاد سرزبان نداشتند. به من واگذار کردند. من هم گفتم؛ جناب آقای خامنهای... چون میدانید آن زمان آقا، هنوز رئیس جمهور بودند. گفتم؛ جمهوری اسلامی، اگر هیچ نداشت، جز اینکه رئیس جمهور مملکت بلند شوند و در جنوبیترین نقطه پایتخت بیایند خانه یک شهید، بس بود. بعد ایشان خاطرهای از برخوردشان با شهید ما تعریف کردند که ظاهرا در جلسهای بسیار مهم، وقتی شهید ما وارد اتاق شدند تا از طرف سپاه برای عملیات پیشرو سخن بگویند، «آقا» جا خورده بود که یک جوان ۱۹، ۲۰ ساله چه میخواهد بگوید، و اصلا اینجا چه کار میکند. بعد وقتی که ایشان پای نقشه میروند و عملیات را توضیح میدهند، آقا میفرمود؛ من بسیار متعجب شدم که ایشان با این سن کم چگونه این همه نسبت به جنگ و طرحریزی عملیات آشناست. به حدی که مثل اینکه صحبتهای قبلیها هم تحتالشعاع توضیحات شهید ما قرار گرفت.